د
چقدر می رفت راه
این چراغهای اتوبان
در دل توهم شهر
آنجا که
زبان گنجشک
زیر قار قارچنار بی حیا
جیک نمی زد
ونرگس های خمار
این خستگان روزگار
نگاه از چهره ی خویش بسته
و به اسکناسهای سوخته
دل باخته
ر
کاش رگی درتو بود
تا شرنگ خیالم
مسمومت می کرد
ه
در بزنگاه زمان
بی بهانه ، گیر می زنند
طول و عرض مرا
داد خواهیم
درنمایش بی دادگا
گره می خورد
با تار تنک ها
محل زاد رنجم
چقدر
خسته است تاریخ
از شور بختی صحرای سینا
تا ساحل تلخ بحر المیت
م
آخ جماعت
با کاروان همراهم
غفلت قافله سالار
بی راه می زند
ما را
ی
چه کسی می گوید:
باران زیباست
حفره ی زندگی ام
پرشده از سیلابش
==================================
نقد و نظر عزیزان
عه تا ی عزیز
|
طبق معمول میهمان پست پرباری از صحبت که اینبار کدهای تیتراژ سروده هایش را حروف د.ر.ه.م.ی (درهمی) مثل عنوان اصلی پست(درهم) شکل داده است.واژه ای که عطف به مفاهیم نسبتن متنوعش( بخصوص اگر همه ی صور اعراب گذاری آن مد نظر باشد) خود جای تا’مل است!
پرستو ارسطو عزیز شاید برای نخستین بار است که می بینم صحبت عزیز نیم نگاهی به احساساتی کرده که کمی شاعر را از دلبستگی به نگرش بنیانی خود دور کرده تلاش قابل تحسینی است .
لی لی رضائی عزیز
با سلام صادق دادکریمی عزیز درود بر صحبت عزیز چوپان عزیز سلام مینونصرت عزیز | |||||||||||||||||
نظر تایید و جهت نمایش ثبت شد
دوشنبه 2 آذر1388 ساعت: 21:16
توسط:مینو نصرت
شعر اول توصیف شهری مرده است که شاهرگش به اتوبانی توصیف شده است که از فرط رفت وآمد ماشین ها به مسافری خسته و وامانده می ماند و درعین حال نیز همچنان که راه می رود به نوعی جامانده ی ابدی ست . تصویر زندگی در شهر مرده ای که درختان زبان گنجشک اش همچنان که گنجشکانش از هراس کلاغان جیکشان در نمی آید ، رنگ باخته اند ، استفاده از گل های نرگس " نارسیس " که به خود شیفتگی معروف است و دست به دست شدن آنها در ازای اسکناس که به گونه ای خود فروشی میماند شعر را با پایانی اندوهگین پرتا ب میکند با عصاره ی خشمی که در سرنگ احساس شاعر پر شده است به سمت دیگری که متاسفانه بدون رگ است و نمی تواند خشم شاعر را جذب کند .
شعر سومی حکایت خستگی تاریخ است از فلاکت بشر، زوم شده در نقطه ی نخستین تمدن ها و حضور رسولان و درعین حال محل فعلی جدل های بی پایان او برای هیچ و پوچ ،
شعر چهارم هم زیباست و هم معجز و هم با آشنائی زدائی اش می کوبد بر فرق هربارانی که گفته اند : برکت است و ... وقتی منافذ پوست بسته است و جذب جان نمی شود ، جز به ویرانی نمی انجامد . در این شعر شاعر در حفره ای زندگی میکند و حکایت از سلولی ست که زندان را تداعی میکند بی هیچ منفذی به بیرون تا قطره های جوی شوند و جوی ها شاید به دریاها یا رنگ فصل را عوض کنند یا ...
مممنون و سپاس
سلام
۰
من! اگر اشکی بودم
بر شهادت سیاوش
مظلومیت مسیح
وشرافت سقراط
فرو می ریختم
۰۱
۰۱ تقدیم به روزنامه نگار مقاوم وشجاع
زید آبادی
کد بار سجل احوالم را
رمز نزنید
تجسد زنده ی من
در تابوت
نکیر و منکر را
تسلیم کرده است
۰۰۱
و چه بد می رقصند
آشنایانی، که تو
دردل من می ریزی
۰۰۰۱
هیولائی
حس ام را می تراشد
تا بین انکار و ستایش
تردید!
ذهن شود
وقتی از پس زمزمه های تاریخ
سوار بر بردار زمان می شوم
صدای نام های بی آبرو
حالم را عق می زند...
آخ
دیوژن
دیوژن
دیوژن عزیز
می بینی
دارم!
دارم!
بر خود می پیچم
تا ساقه های خیال
رها شوند از عالم مثال
وقتی زلال شدم...
-از واژگان نور
خانه ای رنگین
در کوچه ی سگ سفید
می سازم
تا رنج نور
در سایه ی خم ات هضم شود
پرستو ارسطو عزیز
هربار که به خوانش شعری از صحبت میایم میدانم که ساعتی در چالش ذهنی با شعرهای سنگین وسخت او گرفتارم! و این بار هم گمانم بیجا راه نبرده بود واما.... زریر عزیز
حسن سهولی عزیز درود
سه شنبه 5 آبان1388 ساعت: 23:43
توسط:پرستو ارسطو
با چشمک های وسوسه انگیز شعر دوم اخلاق رعایت نوبت را زیر پا میگذارم و به دیوژن فیلسوف محبوب ام می پردازم
شعر دوم-
هیولائی
حس ام را می تراشد
تا بین انکار و ستایش
تردید!
ذهن شود
شاعر به هیولای نشسته در پشت دیوار ذهن خود اشاره دارد
وبا بیان و با تو جه به مقوله اصالت طبیعت اندیشه ی خود و بعد ماتریالیستی متقابلش یعنی بعد نفی اصالت انسان، آشکارا مخاطب را به پیوندبا مسائل فلسفی و کلامی شعر در جهت شناخت حقیقتی که به ان باور دارد سوق می دهد
اومیان نفس حقیقت و ماده از لحاظ جوهریت تمایز قائل میشودو در جدال با این هیولا و پاسخ به سئوال قرونی وا عصاری بر وجه نظریه ی مادیون میخواهد به مقلوله اصالت نفس تاکید کند و به اصالت ایدهئالیستی باور خود با وسواس و ابرام همیشگی پافشاری می کند. وگویی هنوز بر این تردید شک دارد که هربار خواننده را به روش ومرام اندیشه اش یاد آور میشود و بلاخره این شاعر است که هیولای تردید را خواهد تراشید و حس یعنی صدای درون خود را بر آن غالب خواهد ساخت بی تردید.
وقتی از پس زمزمه های تاریخ
سوار بر بردار زمان می شوم
صدای نام های بی آبرو
حالم را عق می زند...
او حلاج وار آویخته بر دار این باور درون واصیل خود از بالا به تاریخ می نگرد
و در سیر پروسه ی حیات زمانه برگ برگ سیاه آنرا با نوشته هایی از ستمکاران وبدنامان تازیخ ورق میزند .........از ضحاک ها..اسکندرها....تیمور و چنگیزها
دل آشوبه میگیرد و واندوه مزمن اش را در دل پیچه ه ای از رژه ی سپاه ظالم بالا میاورد!
آخ
دیوژن
دیوژن
دیوژن عزیز
می بینی
دارم!
دارم!
بر خود می پیچم
آنگاه دیوژن فیلسوف یونان باستان را به شهادت تاریخ نگاری تازه ی خود می خواند
تا ساقه های خیال
رها شوند از عالم مثال
وقتی زلال شدم...
وبا زبان درد اورا گواه به حال روزگار کنونی خود می طلبد ودر دلپیچه های اندوه
ودر خلسه ای دردناک میخواهد از بال اندیشه های خیالی ودور از ذهن حقیقت فارغ از عالم مثال گردد.از عالمی که تا حال برای شاعر قائم به ذات بوده شاعر با احاطه بر دانش عوالم سه گانه ی ابن سینا یعنی عقل ،ماده و نفس و عالم مثال(عالم برزخ) سهروردی به تزکیه ای دل بسته تا زلال شود
امید به اینکه در این عالم از طريق پاره ای مظاهر نور وروشنایی را رؤيت کند.
و در حسرت فراغت از مشغولیت های حسی دری از باغ نفس ناطقه را بر پرستوی روح خود بگشاید
-از واژگان نور
خانه ای رنگین
در کوچه ی سگ سفید
می سازم
و چون دیوژن حکیم در خانه ای رنگین در خلسه فرو رود .روایت است که دیوژن وارسته در خم بزرگ شراب با ریاضت و جدای از دلبستگی های دنیوی زندگی میکرد
در اینجا بکار کیری واژه های نور ،خانه ای رنگی اشاره زیبایی به وضعیت زندگی دیوژن حکیم است و همچنین در کوچه ی سگ سفید کنایه از یک زندگی ساده ومحقر سگی ولی سرشار از سپیدی ها وپاکی های اخلاقی است
تا رنج نور
در سایه ی خم ات هضم شود
اشاره به صور نوريه در مکاتب باور اشراق است از آنجا که با آثار این فلاسفه آشنایی کامل دارم بخود اجازه میدهم دامنه ی بحث ام به اینجا کشیده شود
گویا صحبت عزیز نیز در اشاره ی روشن خود به عالم مثل نوريه که مقتضای برهان به شمار میآید از اهالی کوی بصیرت است همانطور که به مرام دیوژن حکیم و زندگی سگی مورد ستایش او استناد میکند
در اخرین بند شعر هم شاعر با اشار ه ای گویا به یکی از سخنان ماندگار دیوژن نقب میزند که در پاسخ سئوال اسکندر که از او پرسید میتوانی آرزویی از من برای خود بکنی تا بر آورده سازم ودیوژن در پاسخ میگوید سایه ات را از سرم کم کن چون میان من و خورشید حائل شده ای سایه خم اشاره به وجود کاستی وکجی در شیوه ی سلطانی اسکندر است و شاعر مصداق مضمون شعر خود کرده .
صحبت ادیب وفرهیخته شعر سنگین و پرباری خلق کرده ای
دست مریزاد
جمعه 8 آبان1388 ساعت: 12:7
توسط:زریر
صحبت بزرگوار دوست عزیز و گرامی ام درود بر تو و بر اندیشه ی گهر بارت!
خواندم یکبار دو بار و چندین بار ولی زبانم در برابر شیوه ی کلامت لکنت میاورد و سرم دارد گیج میرود.... نمیدانم از چه چیز این سروده برایت بنویسم از فصاحت و بلاغت یا از شویه اخلاق ،از رمز زندگی یا فراخوان مبارزه در آن .....
من! اگر اشکی بودم
بر شهادت سیاوش
مظلومیت مسیح
وشرافت سقراط
فرو می ریختم
وقتی بر بی گناهی سیاوش که چگونه داشت قربانی آتش شهوت سودابه میشد ...بر صداقت و مظلومیت مسیح که در راه تطبیق دساتیر خدا و ایجاد عدالت اجتماعی صلیب زده شد و بالاخره سخن از شرافت و نجاجت فیلسوف بزرگ یونان ، اشک میریزانی آیا اینهمه بیانگر ایدیا پاکیزه و اخلاقی شاعر نسبت بنوع بشر و اصالت وی و زیست با همی و مسالمت آمیز آن نیست ...
و زمانیکه شاعر فریاد میزند :
آخ
دیوژن
دیوژن
دیوژن عزیز
می بینی
دارم!
دارم!
بر خود می پیچم
ما را بسوی یک زندگی که درآن یک بر دیگر امتیاز مادی نداشته باشیم آقا و بادار مزدور و نوکر وجود نداشته باشد فرا میخواند و می آموزاند که چسان دیوژن این دانشمند و فیلسوف بزرگ یونانی در برابر اقتدار و غرور سکندر از وی میخواهد تا مانع تابش شعاع آفتاب بر جسمش نشود... و زندگی اش را با همان یک اعصا،ردا و کاسه سفال بر شوکت و جلال شاهانه ترجیح میدهد ....اینجاست که رمز زندگی را شاعر برای هر خواننده اعلام منمائید...
بلی ! سیاوشها ،مسیح ها سقراط ها ،دیوژن ها و ..... وغیره در زمان ما نیز وجود دارند که صدای عدالت خواهی شان و ندای مبارزه ی حق طلبانه ی شان از هر گوشه و کنار جهان شنیده میشوند و .....
با درود های دوستانه .زریر
اجتماعی وفلسفی بادست مایه هایی ازتاریخ وومقایسه کردن وحاضر کردن گذشته دربرابر اکنون
جوهره ی شعر مایه ی معنا راباواژه ها به کندی حرکت می داد زبان بامعنا انگارجنبه های فلسفی بیشتری خورده اند اشاره های تاریخی درابهامی خوشایند باگزاره های زیبایی تولید شده بودند این وجه بیش ازهمه تصویرگراوزیبابود
بدرود
مینو نصرت عزیز
شاعر در شعر های کوتاه ابتدائی احساس اش را مینویسد . تجسد زنده اش را در تابوت که نکیر و منکر را تسلیم می کند . این تسلیم بی نهایت حرف برای گفتن دارد . به ازای پرسش ها چنان پاسخ هائی در سینه دارد شاعر که جاها عوض می شوند . ضمن اینکه در این قطعه ی کوتاه شاعر میخواهد بگوید . در زندگی و مرگ هم ما از بار سنگینی که بر دوشمان افکنده اند خلاصی نداریم و این رنج عمیق از هستی و متعاقبش ادامه اش به نوعی هنجار شکن در نیستی به خوبی احساس می شود . شعر دیوژن اما در ادامه ی شعر های بالا شبیه طبل مهیبی است که با خشمی مهیب تر خود را می کوبد . شعر با هیولا آغاز می شود . و عجیب است چرا هیولا ؟؟ و بعد ناگهان در حین خوانش فرو می غلتی در شکاف نازکی میان انکار و ستایش و تردید آغاز می شود .
خدای زمان زروان چنانکه میدانیم وقتی آبستن اهورامزداست ناگهان ثانیه ای مکث میکند و می غلتد در تردید و همان لحظه است که اهریمن پیش از اهورامزدا متولد می شود . ضمن اینکه با همان گواه می دانیم روحی که چنبره می زند بر جانمان و میلی که مدام خود را به دیواره های وجودمان می کوبد پیش از آنکه حامل ستایش هستی باشد ، پیام انکار اوست . در مفصل این دو اما نقطه ی تردید است و توقف به اندازه ای که وجودی تازه خلق می شود . خلاقیت .
پس آنچه سنگ بی شکل و زاوایای تیز وجود و هستی را می تراشد روحی هیولائی ست که منجر به آفرینش زیبائی از هسته ای تاریک و ظلمانی ست .
شاعر با این احساس کشیده می شود به عقب و بر خلاف امواج اقیانوس ها که به سمت ساحل کشیده می شوند و به آن خود را می کوبند . صحبت از عقب گرد و تورق در نام ها و نامه ها و رسیدن به نام دیوژن است .
ديوژن را گفتند: دنيا كي خوش ميشود. گفت: آنگاه كه پادشاهانش فلسفه بخوانند و يا فيلسوفانش پادشاه شوند.
در باره ی دیوژن پرستوی نازنینم تمام و کمال نوشته است و نیازی نیست به ادامه اش . ولی اینکه آدمی را همیشه سایه ای تعقیب میکند و این سایه اغلب به دیگری نسبت داده می شود نکته ای است که در این شعر به زیبائی به آن اشاره شده است و دیوژن ساکن خم را که جز در تاریکی های درونش غوطه ور نیست به صراحتی کشانده است که به حاکم به سادگی می گوید از مقابلم دور شو و آفتاب مرا از من مگیر. آفتاب نماد میتراست و اهورامزدا و ایزدی که با تابش بی وقفه اش بر چشمان دیوژن او را وارد دهلیز های تاریک درونی اش میکند تا با هیولایش مواجه شود . هیولائی که پرداختن به آن هیچ نمی خواهد جز سر پناهی کوچک که میتواند یک خم باشد و نان پاره ای . اشاره به زندگی سگی که عوام به نوع زیستن این فیلسوف داده اند و ناشی از احساس حقارت باری ست که در خود آن را تجربه میکنند . در این شعر دادن صفت سفید که نخستین معنایش صلح است و رنگی که هرکسی میتواند با رنگ مخصوص خود راه مخصوص به خود را در ان پی جوید ، اشاره ی ظریفی ست به نابسامانی های امروز و ضخامت داده هائی که به سبب مرسوم و مد و فاصله گرفتن آدمی از روح بزرگش خویش هر لحظه میان خود و خویش فاصله ای نجومی می اندازند و دیوژن و امثال او که صورت مثالی اسطوره ها ی تاریخ و فرهنگ انسانی هستند را به عقب می رانند . انسان قرن حاضر بدون اسطوره دلیلی برای ادامه ندارد الا خود را به دیواره های پست مدرن و مدرن و نیهلیسم بکوبد .
سلام
۱
سوگند
به عمق نگاه سگان ولگرد
به این راهبان رانده شده
ازشهر
اگر چه نور از تنم می گذرد
ولی بر محراب سردعبادتم
نمی ریزد
حتی کورسوئی
۲
هستی نگاه می کرد
مرا زندگی پس انداخت
صدا ئی گوشم را در فضا
به عزا آویخت
وقتی پای تردیدم
به تنگ نشست
همه ی انکارم از
هبوط شدبه یقین
ونگاهم رفت بر دامن هیچ
تکه ابری دوختم
به تن لخت خدا
نمی بارداز این ابر نازا چیزی
*
تن پوش این شهر
بادی ست پیچیده بر بینی
تبه کاران
نمی دانم اجاق زیر جلدش
به خاکسترزده یا مانده بی قرار
اما هست!
هنوز می جوشد
چقدر دیر پز است
هجای آزادی
آشپزی ماهر
-می خواهد
چاشنی اش
جا بیفتد تا
بچشند طعم سونامی را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظر بعضی از دوستان ارجمند
عه تا ی عزیز
از(شک به یقین)بوی پیازداغ فلسفه ورزی می اید .
از "س" سوگند تا "چیزی بو بکشیم تا صحت و سقم وجود رایحه فلسفی را در یابیم.
سروده ی نخست این پست ادعایی است که مطابق عرف فراگیر ما به سوگندی در مقام ادله اثبات پیوست شده است
از سوگند وقتی ادعایی صادق است نه ابایی هست نه نیازی(جمع اضداد که ثبوت هر ضد بسته به مقتضای نیاز مقطع شارح مصداق صدق است) اما گزاره ی موخر که قاعدتن باید ادعایی شگفت(بلحاظ تشخیص راوی در نیاز به سوگند) باشد چندان واضح نیست و هر تعبیر آن (حتا مصادره به مطلوب) حاوی ابهامی خاص است.
و سروده ی اصلی اول:
هستی نگاه میکرد
مرا زندگی پس انداخت
هستی را می توان هیولی یا(عالم امکان) تعبیر کرد که بنظر من دراین سطر سروده موافق فلسفه ی زکریای رازی یکی از پنج اصل قدیم یا مطلق است (پنج اصل مطلق رازی : خالق-نفس کلی- هیولی-خلا-دهر)
عالم امکان یا مجازن جهان وجود داشت وقتی" من" (به مثابه شکلی از حیات)به وجود امدم
صدایی گوشم را در فضا
به عزا اویخت
به ظن قوی این صدا که با (یی) نکره در شعر نشسته و هیچ شرحی بر چیستی و منبع ندارد به صرف وقوع در مکان قدسی (فضا) میتواند کنایه از (وحی) یا سروش باشد. بدین ترتیب سروش موقوف و متاخر بر دو عامل مطلق و نسبی (هیولی و حیات) است که بدینسان مرتبه ی ازلی ان نفی وحدوث مشروط ان ادعا می شود
وقتی پای تردیدم
به تنگ نشست
همه ی انکارم از
هبوط شد به یقین
نتیجه ی استماع صدا منجر به اتصال به عزایی می شود که می توان انرا با مجموع قید و بند وشروط نامطلوب متعاقب تفسیر کرد که واکنش و قیام مستمع را بدنبال دارد برایند مولفه های عکس العمل در تشکیک بروز می یابد و فرایند انکار و استحاله ی نگاه زمینی بجای آسمان نگری اغاز و تثبیت می شود.
و نگاهم رفت بر دامن هیچ
قید مقدار هیچ با ارزش وزنی صفر نتیجه ی نهایی استحاله ی فکری و ثبت عقیده ی بی اعتقادی است. بعبارتی دیگر عقیده از ماورا طبیعت به ماده ی ملموس می گرود.
تکه ابری دوختم
به تن لخت خدا
نمی بارد از این ابر نازا چیزی
ابر علیرغم ماهیت شبه اثیری و تشابه به مفاهیم ماورایی بطور قطع ماده و متشکل ازمولکول است.لباسی که از این جنس بر تن خدای لخت(ارجاع به ایاتی که او را از هر پیرایه ی فیزیکی مبرا میدانند) پوشیده می شود کنایه از نزول مقام او تا حد یک شئی مادی است که نمی تواند منشا صدور خیر وشر متافیزیکی باشد
........
صحبت عزیز طی پروسه ای که در حین نگارش استنباط و تاویلم از شعرت داشتم هر آن احترامم به شعر و اندیشه ات اضافه شد. درود
کوروش همه خانی عزیز
تاویل ها ی مختلف روی شعر صورت گرفته است ! شاعری که در پس یک اتفاق پا به جهان هستی گذاشته و صدا ها ی مختلف در تلطیف عواطف شاعر اثری سو گذاشته .آنچه می خواهم نمی بینم آنچه می بینم نمی خواهم.و این نوع زبان در شعر با سادگی به عمقی وسیع رسیده است حتا پای تردید دارد شاعر! و گاهی به تنگنا می آید و گاه به هبوط وصل! و دیری نگاه اش می رود تا هستی را به پوچی مبدل کند و یاسی فلسفی را به بیان بکشد و تنها از اشک خویش ابری فراهم می آورد تا تن لخت خدا را بپوشد بر این نامرادی ها که زندگی به انسان داده یا خدا به پوچی.شاید بارانی بریزد و جهان را شستشو ی دیگر دهد .شعر با عمقی پر معنا شکل گرفته آنچنان که چشم را به دعای این ابر نازا وصل کند و مخاطب را بکشاند به این ابری که با اشک شاعر ! ابر رحمت دوخته است! صحبت سکون می کند تا صحبت ها ی دیگر به یقین شاعر برسد و این یاس فلسفی شسته شود.شاد ذی شاعر گرانقدر .با عشق همه خا نی
مینو نصرت عزیز
توجه به هستی و نیستی ، تجریه و تحلیل آن و رسیدن به باوری که بی هیچ شک و تردیدی ، آن را در جان خود به یقینی قابل پذیرش بدل سازد یکی از نخستین اندیشه های بشر بوده و هست . در این شعر هم همان مسئله به نوعی شاعر را با خود درگیر کرده است . تولد و هبوط و ایمان و دین . نگاهی متفاوت به ناباوری هر آنچه در ذهنمان فرو کرده اند و نگرشی تازه و عمیق به تمام وقایع خلقت و باور تازه ای مبنی بر بی اعتقادی به بیرون و به نظر من معادل همان بی اعتقادی ذخیره کردن باور و اعتقاد به خویش به عنوان خالقی که معجزه اش دستان او ست و تفکرش گشودن راز های به ظاهر مگوی هستی ست . آنچه زیباست جلوه خدا انسان در شعر است و در جان شاعر.
نکته ی قابل توجه در شعر دوم نگاه درست و عمیق شاعر به واژه ی آزادی است که خوب می داند با تکرار هرچه بیشتراین کلمه در پوشش شعار ، در های همواره بسته اش را به رویمان باز نمی شود و نیاز به تامل و صبوری و فهم آن دارد . درست مثل همان غذائی که دیر پز است ولی یقینا طعمی گوارا و شیرین دارد .
سلام
م.نهانی عزیز
سلام.در این سه شعر زیبا عمق معنا در تار و پود واژه ها خوب نقش بسته است.زبان شعرتان دوست داشتنی ست.و باز باید بگویم که جنس واژه ها و تاثیرشان را خوب می شناسید.موفق باشید
احسان مهدیان عزیز
با سلام
دوست عزیز
جنابعالی در سرو شکل دادن کار مشکلی ندارید بلکه خیلی هم استاد هستید و بعضا سطرهای قابل اعتنایی هم در کار مشاهده می شود مثل :
مرا زندگی پس انداخت ...
چیزی که در حال حضر مرا با این اثر مانوس نمی کند این توالی سطرها و این مقید بودن به هم پوشانی است .
خیلی طبیعی و بدون نقص کار تا انتها می رود در حالیکه من با نوع نگرش خودم در انتظار کار جدی تر با فضایی منقطع هستم و به اعتقاد من شاید حیقتی در پی آن بیاید .
خیلی از خواندن کارهایتان بهره مند شدم و منتظر ارتباطات جدی تر و نزدیک تر هستم
کوروش جوادی عزیز
دوست بزرگوار و شاعر گرانقدر
باید عرض کنم تو بیرحمانه زیبا میسرایی
و من همچنان مفتخر به شاگردی در نزد تو هستم
.
.
تکه ابری دوختم
به تن لخت خدا
نمی بارداز این ابر نازا چیزی
.
.
تمام بدنم لرزید
فرشته عزیزــ سیتکا
اینحا صحبت از یک دنیا حرف است که از تصاویر روزمره ی هر روزمان قابل لمس تر است . کلمات با هم بر سر مفهومی ژرف سر جنگ دارند
نبرد درخشان این واژه های آزادی دیدنی است
پروین نگهداری عزیز
شعور شک برتر از حماقت یقین است.این است آنچه که از شعر اولت دریافت کردم نگاهی قابل اعتنا که شعر را در وادی فلسفه توسع می بخشدوکلیشه های ذهن خواننده را به چالش می خواند . پایان بندی درخشان شعر ت به یاد ماندنی ست.در شعر دوم دغدغه ی آزادی موج می زند وای اگر شمارش معکوس آغاز شود وچاشنی انفجار...
بی شک تن تبهکار باید بلرزد از چشیدن طعم سونامی
پرستو ارسطوی عزیز
نگاه فطری شاعر از نگاه فلسفه ی هستی ارایه شده است و از پایگاه ویژه اى در متن تفكرات ایدئالیستى/ فلسفى شاعر سخن میگوید
برداشتی كه من در مفاهیم كلى از این شعر درك مى كنم متعلقاتى است كه علم فلسفه با آنهاارتباط می یابد که ذهن هر متفكرى را کم و بیش مشغول به آن است و گویای وجه افتراق تردید اندیشه ی شاعر ( كه مبانى تفكر ات اصولى اوست) را به تردید در جوهر ه ی یقین اوست وبا پای شک گام در حوزه ی هستی خود نهاده اوبا زبان انکار به تحقیر این جهان(به سبب عدم وجودعالم متعالى) پرداخته و هستی خود را ( از عالم تجربه خویش در حیات انسانى) بعنوان عامل رد باورهای فطری خود متهم میکند.در پروسه تفكر فلسفى به آنچه که می باید باور داشته باشد شاهد فَرو پاشى تکان دهنده ای می شویم او با تصویر شك بر صفحه ی یقین دایره ی وسیعى از معارف ذهنى را زیر سئوال برده و با تشبیه خدا به وجودی مادی به قصد عبور از شك و نیل به یقین دست به عصیان زده وبا این انکار وجود خود را ثابت مى كند. فریاد شعرش زبان گویایی است که مخاطب راتفهیم کندکه به شك خود نمى تواند شك داشته باشدو این تئوری را ارائه میدهد که ماهیت من تفكر من است!
شعری سنگین با مفاهیمی گسترده خواندم
در فرصتی دیگر شعر 2 را خواهم خواند
با درود و احترام صحبت عزیز واندیشمند
فریده برازجانی عزیز
سلام عزیز فرهیخته , سه شعر از شما یعنی 3 ژرفا را با دقت نگریستن و لایه لایه اندیشه را ورق زدن .
در شعر 1 شاعر به زلالیتی تن سپرده است که نور , مسیر حرکتش را در تن شاعر انتخاب کرده است .
در شعر 2:شاید بهترین گزینه برای رسیدن به عمق نگاه شاعر این باشد:
" همه ی انکارم از
هبوط شدبه یقین
ونگاهم رفت بر دامن هیچ
تکه ابری دوختم
به تن لخت خدا
نمی بارداز این ابر نازا چیزی"
و شعر 3: بر خلاف دو شعر قبلی کمی شعاری شده با تاریخ مصرفی محدود .
جناب صحت با این اندیشه شگرف و عمیقی که دارند , می باید همچنان با بازی کلمات و استفاده از فلسفه ای که به بیان اندیشه شان کمک میکند , بسرایند .شعار پخته شده در فلسفه و ایهام بسیار مانا تر و خواندنی تر خواهد بود .
جناب صحت این مقوله را می دانند و میدانم که از شعری که تاریخ مصرف دارد گریزانند .با آرزوی سربلندی برای شما, ممنونم از دعوتتان
سعید نصار یوسفی عزیز
| لایه های فلسفی سروده های شما نشان از اندیشه ای ژرف دارد ... زیاده عرضی نیست گفتنی ها را حضرت عه تا فرمودند...... | |||||
زریر عزیز
| توسط:زریر | |||||
|
سلام و درود بر دوست فرهیخته ی من! صادق دادکریمی عزیز سلام شعر دوم
علی جهانگیری عزیز با درود همه ی انکارم از | |||||
حسن سهولی عزیز
درود
یک دنیای پس پندار
یک دنیای پندارویک دنیای واقعی بامصداق های روشن
دنیایی که" از کجایش" خیلی انسان را به تامل وامی دارد ودنیای بدون انقطاع پندارکه بلافاصله ظاهرمی شود وجبری برمسیرهمگان می افتد ودنیایی که اجتماعیات توتشکیل می دهدوتغییرش هم به دست تواست وهم به دست تونیست
"مرازندگی پس انداخت"
بدرود
محمد حسینی مقدم عزیز
دوست عزیز سلام
خوب هستی؟
شعر وبلاگت و صحبت های برخی از دوستان
که بعضی هایشان از دوستان بودند فقط را خواندم
در مورد شعرت باید بگویم که لذت بردم و احساسی
که می خواستی به مخاطب منتقل کنی را به صورت موفق
منتقل کرده بودی
اما
در چند مورد از شعرت استقبال نمی کنم
اگر از اول شعر را بخوانیم
می توانیم بین سردی و محراب نوعی رابطه پیدا کرد
اما
بین سگ ولگرد و عمیق بودن نگاه حداقل من نمی توانم درک کنمپ
که چه رابطه ای وجود دارد
تصویر راهب رانده شده هم چندان سنخیت فرهنگی با ما ندارد
منظورم این است که خیلی اون ور آبی است تصویرش
اما
در مورد زبان علی رغم اینکه از تصرف در زبان خوشم می آید
و می پسندم با این وجود نمی دانم چرا بعضی جاها تصرف در زبان وجود دارد
بعدش در بعضی جاها نه و اگر پشا آن ضرورتی هست
این ضرورت چیه و از کجا می آد
مثلا همون به عزا آویختن گوش یا تنگ نشستن پای تردید
که با ترکیب پا با تردید هم اصلا موافق نبودم
حالا اون تصرف در زانو بذار کنار این سه تا خط:
همه ی انکارم از
هبوط شدبه یقین
ونگاهم رفت بر دامن هیچ
که منطق و لحنش یه هو چند قرن بر می گرده به قبل
از مسئله زبان که بگذریم با ورود ناگهانی المانها و عناصر شعری
مواجه هستیم اون هم در بدترین جای ممکن یعنی در پایان بندئی اثر
قربان شکلت بروم
پایان بندی اثر جایی یه که به کار شکل می دهد و شاعر یا نویسنده توانایی اش را
در جمع و جور کردن المانها در اونجا نشون می ده
هر چند که این قاعده کلی نیست اما با اون سونامی و آشپز و غیره و ذالک
که آخر کار وارد می شن و بی کس و باعث
ته اثر تنها می مونن موافق نیستم
همین دیگه
واسه شما آرزوی موفقیت دارم و از آشنایی با وبلاگت خوش وقتم
راستی من هم به روزم خوشحال می شم که نظر شما روی شعرام بدونم
موفق باشی
آفاق شوهانی عزیز
مسلم است : فقط شاعران آگاهی مثل شما که استنباطی چنین دقیق از شعرها دارند قادر به سرودن شعرهای دقیق و قوی و ساختمند مثل این شعرها می شوند.
خواندم و بسیار لذت بردم.نوع به کارگیری کلمات و افق معنایی شعر مخاطب را به سویی می برد که تازگی و زنده بودن حس و قریحه ی شما را به خوبی درک کند.
دست مریزاد.همچنان شاعر باشید و سرزنده.
پرنده ی زمان
تهی از لحظه ها
جا می ماند ناگهان
از هوای پرواز
برف خرداد و تگرگ تیر
چشم می بندت بر ماه مجروح
تا آخرین وصیت خورشید
خون بسته را رنگ زند
برپیشانی زمان...
می کارند
نابکاران در گور شب
جسدهای مومیائی ی نامداران را ، بی نام
برای خدائی حریص
تا مزه مزه کند
شانه های قراضه اش
ساندویچی یخی
با کچاپ کافور
فردا بر می خیزند
نام می شوند
میدان و خیابان خواهند بود
پ . ن - شب را با اعداد ابجد بخوانید!
آب اگر راکد نشیند
چهره اش افسرده می گردد
و بوی گند می گیر د
۱
دستان له شده ام
به تاریکی راه می گیرد
از سو سو زدن ضجه ها
لب میگیرم از تن خاک
تا چینه کنم زخم ها را
پلک قوز مانندم
با خونابه چشم می زند
هنوز زنده ام
با زخم ها ئی
بی التیام
۲
چهره اش را
نمی خوانم
دشمنی اش
در سینه ام
سمفونی خس خس را
کوک می زند
۳
برادر بسیجی ام!!!
نشانه گیری کن
ازشکاف درجه
به نوک مگسک
هدف
قلب ندا
سینه ی سهراب
چشم اشکان
روح امین و...
شلیک
آفرین !
لقمه ات چرب تر
وخانه ات آباد...!
طبل بزرگ زیر پای چپ
ذهنیت
در جا
وفردای سردات
بر جا
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
< مصدق >
انتظار
سراسیمه
در به در شدم
سهراب را ، دیدی ؟
سکوت اش را پائین ریخت
در حال غرق شدن
لبم را نیش زدم
زبانم بندی شد
تا صدای بی جانم
بر ناشنوائی خدا
گوش شود
ـ ما...در
مادر
در بی وزنی
از پنجره
خلوت می چید
و نگاه دلشده اش
از بوی باروت
به خود می پیچید...
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
هشدار
سخت هشدار دهم ات
ما درختانی تنومند هستیم
ریشه با تیشه !
صحبت از فاصله ها ست
نونهالی
در همسایگی ام
قدکشیده ذهن اش
دختر خواهر من
میل پرواز دارد
بشنوید
ما را
ترسم آن است
سیاهکل !
این جنگل سرخ !..
سینه را چاک زند
و بغرد ، برآن بحر خزر
تا تفنگ پدرم
سبزشود...
تکثیر می کنم
تکبیر را
بر شانه های شب
تا سنباده کند
زنگار عصمت را
۰
آئینه بندان شده
این رود دلم
از یخ رویت
۰۰
چشمهایم
بر چشمه ی روئین
پلک زد
و غرورم
هوس رستم کرد
۰۰۰
برق چشمانم
می رباید
کارد را
از قربانگاه
خلوت عیش خدایان
بی رنگ و بو می ماند
۰۰۰۰
دردها
کلام را
نشاء می کنند
در صفحه ی دل
تا خوشه ی ذهن
خورشیدی شود
۰۰۰۰۰
از پشت بطری مست!
گیلاس
چقدر قد کشیده است
۰۰۰۰۰۰
بازجو
چهره ات را
باز گرفته ام
از دیوار وحشت
همه چیز
در پینه ی پیشانی ات
گره بر می دارد
آزادی
برشگفتی نگاه بازت
برصفیر سرب داغ
برمعصومیت چهره ی خونبارت
نام ات را می نویسم
بر تارهای بریده
بر بال پرنده ی خیال
بر بغض پاره های ابر
نام تورا می نویسم
بین انقلاب تا آزادی
در بن بست صدا
برلبانی به وسعت سکوت
نام تورا می نویسم
بر انشعاب سبز مسیر
برجوشش جیحون و خروش کارون
روی آبهای آزاد
نام تورا می نویسم
بر سر انگشتان ازدحام گزمه ها
روی خیابان، آتش ، دود ، خاکستر
روی سایه ی شاخه ها
نام تو را می نویسم
بر کلنجار رنگها
سبزو زرد عسلی
چشمان یار
نام تورا می نویسم
روی سپیدی پرچم
بر چهره ی پر طنین شب
با رنگ آبی
نام تورا می نویسم
بر سیاه مشق کودکان
روی صفحه ی اول ، صبح ، ظهر ، عصر روزنامه ها
روی میز، نیمکت ، درختان و دیوارهای شهر
نام ات را می نویسم
روی دست فسفری موسی
ستاره ی داود ، دم مسیحا
برشاپوی خا خام، تاج شهریاران ، دیهیم پاپ
نام تورا می نویسم
بر گل دسته های شهر
بر پژواک زنگ ناقوس ها
برصور اسرافیل
نام تو را می نویسم
روی ترک چشم تنگ نظران
بر انگشتر عقیق موء منان
بر دانه های ذکر عابدان
نام تو را می نویسم
روی شانه های خسته
بر تاول های دستان پدر
با بوی شیر تازه ی مادر
نام تو را می نویسم
پشت چراغ قرمز
روی حباب لامپ ها
روی ماه در آبنما
نام تو را می نویسم
بر شعله ی لرزان شمع
روی سایه ها ی توهم
در تنهائی با یاءیس و امید
نام تو را می نویسم
بانیروی کلام
جان می گیرم
صدایت می کنم
ای آزادی ...
بداهه ای وصف حال
فریب
سبز
و
سپید
اگر چه
هنوز ساقه هایتان
ریشه در سیاهی داشت
دیر نبود
ستوده کنم
آدابتان را عادت
در تغییری ، با کلامی معطر...
تا دم به دم
نا با وری هایم
سبز شود در سپیدی سحر...
زود تیره شد ، باور م
با اشباحی
هراس انگیز
که خانه می گذا رند
اینجا و آنجا
من دیدم
شمایل شیخ فضل الله را ...
ای صندوق های خیال
وقتی قبرها
تهی شدند از ارواح
دل به امواج سپرده ام
تاسر نوشت سکان داری کند...
به رسم ادب از اندیشمندان برای خواندن دل نوشته هایم
دعوت میکنم. بدون انتظار از مدعو برای پذیرش دعوتم
شعر نمی سرایم چون شاعر نیستم واژگان بدیع راهم نمی شناسم با وزن وقافیه نیزبیگانه ام از آرایه های ادبی بی خبرم اجزای شعر را یاد نگرفته ام. نوشته هایم فریاد است . از شجاعتی نهادینه شده پس از ویرانی نمی هراسم شاید لیزری از سوخته ام اشعه شود برای پر تودرمانی مغز های علیل! می شنوید ؟ پس بخوانید! بگذاریدصدایم مانند دادائیست ها از کافه ولتر گوش غارتگران متشخص، ظالمان قدیس وجانیان نجیب رابیازارد .دیگر تکرار کلمات وسیله ای جز انحطاط نیست و زبان بجای پل خاکریزی بیش برای اسارت نیست. دیگر شعر و زبان محاوره درمان سگ هار نیست بگذاریدکرگدنها هم! موش به دست با پریچه ها چت نمایند. بگذارید دایناسور های عقلمند منطقا با موشکها زوزه بکشندو هنرمندانه سلاخی کنندوهنر مندان کلیشه ای با نقاشی از کشتارگاه ها هنر را توجیه نمایند و نویسندگان وشاعران با لفاظی اظهار وجود نمایند....بگذاریدکیمیای واژگان را از قلب تاریخ با آوائی بیرون بکشم تا عالمان عافیت طلب وفیلسوفان حراف را رسواکنم...بگذارید داد بزنم تا با صدا ، این جوهره ی هستی سر ستون قصر دیوان را بلرزاند....
متن فوق شرحی است برمکتب دادئیسم
( ۱ )
سیکلو پس
با آذرخشی
از چشم زمردینت
ابرهای نا زا را
بار دار کن
خدایان پیر
بی نورند
(۲ )
غلغل میل حیوانی
با قلقلک
حالی به حالی می کند
پیام آوران را ، هم !
هنوز امواجی
ازفریاد اوریا
خیزاب تلخ را
بیداد می کند
در گوش بحرالمیت
( ۳)
بالهایم
از جنس پرواز نیست
شب پره ای گیج است
می شمارد ، دقیقه ها
در بی دقیقگی
زمان را نگاه دارید
می خواهم در میدان مشق
سقوط آزاد را
تجربه کنم
( ۴ )
التهاب اندیشه ام
تند تند می زند
امشب!
بر پرهای پلکم
تا بسته شود
دریچه ی نگاهم
روشنی می پاشد
در فضائی سیاه
بر ذهنم
باشوق رهائی
مرتعش می شود لبهایم
برای شلیکی
ولتر گونه
از تفنگ پنجاه و هفت
با مرمی ثاقب
بر ویروسهای مانده
د رتاریکی مغزم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|